تبليغاتX
 دل نوشته هاي يك تنها
 

روزهاي پاياني و خداحافظي

 

آدم تو زندگيش  عجب روزهايي داره ... روزهاي خوب ... روزهاي بد ... روزهاي عشق ... روزهاي نفرت

 

...روزهاي آغازين.. روزهاي پاياني و خداحافظي

 

روز هاي دلتنگي فرا رسيده ... من نمي دانم بار اين همه دلتنگي را چگونه با اين دل كوچكم تحمل كنم ...

 

نميدونم چگونه تمام شدن ايام شيرين و خاطرهاي شيرين رو باور كنم ...

 

من دوران شيريني را به پايان رسوندم... دلم براي همه چيز تنگ ميشه... نمي دانم از اين پس با اين همه

 

بار دلتنگي چه كنم ... دل من چرا منفجر نميشي؟؟؟؟؟ ... اين همه احساس مبهم چيه كه داره تو روحم  ووول

 

مي زنه ؟

 

ديگه واسه عاشق شدن ديره ... همه چيز داره تموم ميشه ....من دارم اين جا رو ترك مي كنم .. پس ديگر

 

نميتوان عاشق شد .. اما او مي ماند اما من ميروم .....او نمي داند من پر از احساس مبهم شدم نسبت به او

 

..من اورا به ندرت ميبينم....من او را نمي شناسم.....

 

آيا واقعا من عاشق شدم ؟ يعني تو اين روزهاي پاياني  من باز كسي رو كه اين گونه ذهنم را آشفته كرده

 

ميبينم؟ چرا تا قبل از اين هيچ حسي نداشتم ؟پس چرا يه باره اين حس مبهم تو دلم پيدا شد؟ اين چه حسيه؟

 

چرا هيچ كس باورش نميشه؟

 

من  دلم مي خواد زمان به عقب بر مي گشت ... نمي دونم چي ميشه؟

 

همه دارن ميرن ... براي هميشه ... ... و من مي مانم با هزاران خاطره تلخ و شيرين و يه

 

دنيا حس مبهم به اوني كه برايم غريبه ايي بيش نبود...

 

 


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


خدايي كه در اين نزديكي است

 

 

امروز گوشي يكي از دوستامو برداشتم ... وقتي گوشيش رو باز كردم نا خوداگاه چشمم به بك گراند گوشيش

 

خشك شد .. بك گراند يه نوشته ايي بود ...

 

نوشته اين بود: خدايي كه در اين نزديكي است ...

 

اين نزديكي ها ؟ يعني كجا؟ دورو برم رو نگاه كردم ... يعني خدا اين جاست؟ نه بابا نزديك تره ...

 

آهان خدا ممكنه تو دلم باشه ... تو دل من ؟ آره بابا ... همون لحظه همه چيز رو از ذهنم گذروندم ...  خدايا

 

تو در دلم حضور داري؟ ...

 

باز دلم مي خواد يه چيزي ازت بخوام خدايا...اما من قول داده بودم ديگه چيزي ازت نخوام تا خودت بهم بدي

 

.... تو حرف زدن با تو  يه خورده تند روي مي كنم خدايا .. اما تو خدايي....  

 

 اماخدايا بهم حق بده .... خودت گفتي كه راحت باهام حرف بزنيد ... همانطور كه موسي پيامبرت را به خاطر

 

اين كه شباني را سرزنش كرد ، ملامت كردي كه اي موسي بندگانم هر كدام به يه زبان باهام حرف مي

 

زنند......

 

 حالا من هم دارم خيلي راحت باهات حرف ميزنم  خدا جونم... خدا جونم نمي دونم صبر تا كي و تا كجا!!! .

 

اما همش از روزي مي ترسم كه صبر تموم بشه ..اون وقت چي ميشه؟؟؟؟

 

خدا جونم مگه خودت نگفتي صدام كنيد تا اجابتتان كنم ... من بارها بارها صدات زدم .. اما تو نخواستي

 

جوابمو بدي ..و شايد اين به صلاح باشه ..اما تا كي مي تونه به صلاح باشه ...

 

احساس سردر گمي مي كنم شديدا... نميدونم در كدام خيابان بي انتهاي سر نوشت اين طور گم شدم .. خدايا

 

كمك نمي كني تا راهمو پيدا كنم ؟؟؟؟؟؟؟..

 

من كه نشوني راه رو درست اومده بودم پس چرا يه باره به بيراهه رسيدم ... من داشتم راه خودمو درست

 

مي رفتم... پس چرا راه رو گم كردم ؟...

 

 حالا ميبينم خدايا تو خيلي نزديكي... و نحن اقرب اليه من حبل الوريد...

 

تو از رگ كردن هم به من نزديكتري... اما تو كه اين همه به من نزديكي پس چرا منو رها كردي ... نه نه تو

 

مرا رها نكردي ...اين منم كه راه رو گم كردم ... نميدونم شايد باز تو نشوني درست را بهم نشون بدي ...

 

شايد اونوقت به سر منزل نهايي برسم ...  

 

 خدايا دلم خيلي تنگ شده ...خيلي دلتنگم

 

 

 


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


شما تا حالا عاشق شدين؟؟؟؟؟؟؟

 

دوست داشتن و با عشق زندگي كردن خيلي قشنگه .. احساس اين كه كسي تو رو به اندازه ايي دوست داره

 

كه حاضر براي يك لحظه ديدنت هر كاري رو بكنه..احساس اين كه تو، كسي را به اندازه ايي دوست داري كه

 

حتي حاضري نفس كشيدن هايت را با او قسمت كني. احساس اين كه وقتي تنها ميشي ، ميشيني و به

 

محبوبت ، حرفاش و تموم خاطره هاش فكر مي كني و لبخندي را از روي  شيريني ياداوري اون لحظات

 

روي لبهات مهمون مي كني و يا قطره اشكي را از روي فراغ و بدي سرنوشت روي گونه هات به تلخي غم

 

دعوت مي كني  ...دوست داشتن و با عشق به كسي زندگي كردن يك احساس شيرينيه كه شيرينيه اون هيچ

 

وقت از ياد يه عاشق نميره....

 

 نميدونم شايد خيليا اين احساس رو تجربه كرده باشن .. احساس دلتنگي  براي محبوب ..لحظه شماري براي

 

صحبت با محبوب .. نجواهاي شبانه با محبوب در خيال.. فكر كردن به محبوب وقتي كه به اندازه يه عمر

 

ازت دور باشه .. گريه براي محبوب از سر دلتنگي ... و هوارتا چيز ديگه ..

 

واقعا عشق و دوست داشتن چقدر مي تونه زندگي آدمي رو متحول كنه؟ .... .اونقدر كه تموم لحظه هاي

 

زندگيت را با ياد و خاطره عشقت سپري كني .. اونقدر كه وقتي ميبيني براي فرار از درد دلتنگي چاره ايي

 

جز اين نداري كه آروم آروم اشك بريزي  .. اونقدر كه گاهي اوقات دلت از سر دلتنگي در آستانه انفجاره و

 

با هر اشكي كه ميريزي اين حس رو داري كه قلبت داره پاره پاره  ميشه!

 

عشق براي خيلي ها فقط مي تونه يك هوس باشه اما براي بعضي ها عشق يك احساس هميشه جاودانه كه

 

براي هميشه تو دلاشون مهمون ميشه .. عشق واقعي تا لحظه مرگ تو دل يه عاشق جاودانه باقي مي

 

مونه  ... دوست داشتن زيباست.. اين زيبايي عشق و علاقه نبايد با بي وفايي  نا زيبا كرد ... راستي شما 

 

اين قشنگي و اين احساسات شيرين رو تجربه كردين؟؟؟؟؟؟؟؟ ....

 

 


 

نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


من يه تنهام!!!!

 

 

نميدونم دارم از چي مي نويسم ..از گله هام .. از شكايت هام ..

 

اين چند وقته پاك نااميد شدم ..از همه كس ..از همه چيز ..

 

نميدونم چرا ديگه به هيچ كس و هيچ چيزي اميد ندارم .. اين روزا كارم شدم با همه لج كردن

 

همش به خدا ميگم آخه خدا جون من هم بنده توام ..پس چرا حتي يه دونه از آرزوهام و

 

دعاهام براورده نمي كني ... دعاها وآرزوهايي كه شايد هيچ كدومش براي خودم نباشه ...

 

همش به خدا ميگم آخه مگه من چكار كردم؟؟؟؟؟؟ ..من كه بنده بدي نبودم .. آخه چرا

 

هواي بنده هاي بدتو بيشتر داري؟؟؟؟؟ ...

 

واي دلم خيلي گرفته ..از زندگي ..از سرنوشت ..از تموم آدماي دوروبرم ... از اونايي كه تا

 

وقتي ميبيننت فكر مي كن خوشبخترين آدم روي زميني.. اما در حاليكه دلت داره از غم و

 

غصه  مي تركه ..

 

از همه چيز دلم گرفته  ...

 

دلم خيلي چيزا رو مي خواد ..خيلي از چيزهايي كه شايد بر اي هيچ كس داشتنشون محسوس

 

نباشه اما من در حسرتشون هستم.. اون چيزهايي كه من ميخوام مادي نيست ... شايد دلم

 

آدمايي رو مي خواد كه عقيدشون به افراد دوروبرشون  تحميل نكن ... شايد دلم آدمايي

 

رو مي خواد كه ذره اي براي وجود آدماي دوروبرشون ارزش قايل باشن ... آدمايي كه

 

واقعا  همونطوري كه هستن خودشونو نشون بدن.. حالم ازاين همه آدماي محتاط و ترسو كه هر جا

 

 چشم مي اندازي ميبينيشون بهم مي خوره  ... دلم يك سنگ صبور مهربان مي خواد ..دلم

 

آدمايي رو مي خواد كه دركم كنن .. باهم مهربون باشن و عاطفه شون بي منت نثار

 

كنن ...امروز به حدي دپرس خونم زده بالا كه به خدا گفتم ديگه چيزي ازت نميخوام  ..

 

آخه خدايا چرا به هر طرف كه نگاه مي كنم فقط و فقط به درهاي بسته مي خورم ... تو هم كه

 

اصلا به دعاهام  توجه نمي كني ...

 

نميدونم دارم حس مي كنم واقعا تموم شدم .. يعني دارم تمام ميشم ... خيلي تنهام ..خيلي

 

دلم گرفته خدا جون وقتي ميبينم خيلي از آدما رو خيلي زود به تموم آرزوهاشون ميرسوني

 

اما منو نه ،خيلي حسوديم ميشه ...

 

به راستي اشك ريختن يكي از بزرگترين نعمت هاي خدا ست كه من واقعا از اين نعمت به

 

نحو احسنت استفادم ميكنم ... گر چه كه حتي گريه كردن  ديگه كارساز نيست...

 

خسته شدم .ازاين كه تظاهر به زندگي مي كنم خسته شدم .از تكراري بودن همه چيز خسته

 

شدم.دلم تنوع مي خواد ..

 

 

 


 

نوشته شده توسط تنها در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting